|
|
|
|
Saturday, February 26, 2005
![]() نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا ، تا كي، براي چه، ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنارپنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو اسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با انكه مي دانم تو هر گز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز اشفتهي چشمان زيباي توام برگرد! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و تر ديد كسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه عشق و انتخابِ ان خطا كردم و من در حالتي بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سر دست و من اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم
Sunday, October 31, 2004
Dear User
We Are Changing Our Web site design and try For more secourty , kindly please excuse us , we'll get back to you soon , For temprony you Are able to Use Http://www.dolateshgh.tk Best regard Dolateshgh Managment Dolateshgh@yahoo.com
Sunday, October 26, 2003
![]() بازگشت شرم آور دوران جاهليت به ايران مشاور استاندار خوزستان در امور بانوان بنام" پری ميربك"، در يک گفتوگوی تکاندهنده با خبرنگار خبرگزاری دانشجويان ايران پرده از واقعياتی برداشت که سالهاست نسبت به آن هشدار داده می شود اما گوش شنوائی در حاکميت و بويژه دستگاه قضائی کشور وجود ندارد. بموجب اين گفتگو "دوران جاهليت" در خوزستان احياء شده است و با قاطعيت می توان گفت که اين فاجعه در محدوده منطقه خوزستان خلاصه نمی شود. مشاور استاندار خوزستان نگفت که سران قبائل عرب در خوزستان اکنون خود مستقيما قضاوت و حتی در مناطق تحت نفوذ خود حکومت می کنند و مردم حتی اين مناسبات و روابط را به قوه قضائيه ای ترجيح می دهند. تحميل قوانين شيعه به اهل سنت و تنظيم قوانين اسلامی در قوه قضائيه بر مبنای شيعه خود از دلائل و انگيزه های قطع رابطه اهل سنت با قوه قضائيه شده است. بخش هائی از مصاحبه مشاور استانداری خوزستان را که بايد منتظر واکنش حکومت نسبت به افشاگری او بود را در زير می خوانيد: « تعداد زيادی از نيروهای مهاجر(افغان و عراقي) در خوزستان به سر ميبرند، امنيت خانوادهها در استان به شدت تحتالشعاع اين امر قرار گرفته است. نا اميدی نسبت به آينده و تامين معيشت افسردگيهای روانی و حتی خودكشی را به همراه آورده است. وی همچنين مسايل حقوقی و تبعيض را از ديگر مشكلات مبتلابه زنان خوزستان خواند و گفت: عدم حضور زنان در مشاغل مديريتی كلان و تصميمسازی، اعم از استانداری، نهادهای دولتی، مديريتهای كل و حتی معاونتهای هريك از آنها، از معضلاتی است كه نشان دهنده نگاه بسيار تبعيضآميز و مردسالارانه نسبت به زنان اين استان است. نگرشهای قومی نيز شاهدی بر تضييع حقوق انسانی زنان و دختران جوان خوزستان است. بارزترين نمود اين تضييع حقوق را ميتوان در قالب قتلهای ناموسی، تجاوز به عنف و محارم ديد كه نمونههايی از آن همواره به دفتر بانوان استانداری و هسته حقوقی آن مراجعه ميكنند و متاسفانه تعصبات خشك قومی كه بعضا از سوی جوامع تحصيلكرده برخی اقوام نيز حمايت ميشوند، خطوط قرمزی را برای فعاليتهای دفتر امور بانوان در اين زمينه ترسيم كرده است. موارد خاص قومی عصر جاهليت بعضا در خوزستان در حال احياست، «نحوه» و «هديه» از جمله اين مسائل است. متاسفانه «هديه» - به اين معنا كه هنگام مصيبتزدگی و فقدان يكی از والدين افراد دارای مناصب عالی در قوم و طايفهای، دختری جوان به عنوان هديه برای عرض تسليت و كم كردن غصه او برده شود - هنوز در اين استان رواج دارد. ميربك افزود: همچنين در «نحوه» كه همچنان در اين استان رايج است، دختر عمو مكلف است با پسر عمو ازدواج كند، اما اينكه آيا اين ازدواج مورد تاييد پسر عمو قرار ميگيرد يا نه، به نظر او بستگی دارد. در اين شرايط بعضا پسرعموهايی هستند كه خواهان دختر عموها نبوده يا دارای يك يا دو زن بوده و تمايل دارند دختر عمو را به عنوان همسر سوم يا چهارم خود انتخاب كنند. همچنين در اين شرايط اگر دختران مخالف ازدواج با پسرعمو باشند، چنانچه با زور، ارعاب و تهديد به قتل، قانع شوند، مشكلی نخواهند داشت، اما اگر از دستور پسرعمو سرپيچی كنند، با فرمان او در خانه پدری باقی مانده و تا پايان عمر حق ازدواج ندارند. اين امر شماری از دختران تحصيلكرده، فرهيخته و فعال اجتماعی را نيز با مشكلات بسياری نظير حبس در منزل توسط والدين خود مواجه كرده است. در حال حاضر بيش از 16 مورد «نحوه» به استانداری مراجعه كردهاند كه اينها تنها كسانی هستند كه به حقوق خود آشنايی داشتهاند و مسلما مراجعه به مناطق روستايی استان حاكی از آماری بيش از اين خواهد بود. دختری كه به شهادت والدين خود صرفا در مظان اتهام قرار گيرد، بدون محاكمه يا اثبات جرم، حكم قتل از سوی خانواده صادر ميشود. در فاصله بين ابتدای فروردين تا اواخر ارديبهشت و هفته اول خرداد ماه جاری به استناد گفته يكی از مشاورين فرمانداران صرفا در يك طايفه، حدود 45 مورد قتل ناموسی زير 20 سال صورت گرفته و پدر، عمو، برادران و پسران عمو خود به اجرای حكم در اين زمينه پرداخته اند. متاسفانه اين مساله از شايع ترين فرايندهای بدون پشتوانه قضايی رايج در استان است و از آنجايی كه عمو، پدر، برادر و پسرعموها اختيار تام در قتل دختران ولو به جهت مظنون شدن به آنها دارند، بعد از كشتن دختر، شناسنامه وی را آتش زده و از آنجا كه نهادهای مدنی، سازمانهای غيردولتی و ساختارهای حامی حقوق اين دختران به اندازه كافی وجود ندارد، اغلب از پيامدهای قضايی در امان ميمانند. اين امری است كه به دليل عدم برخورد قوی، دامنهای رو به گسترش يافته و در بسياری از شهرستانهای كوچك و مناطق روستايی استان غيرقابل كنترل شده است. مشاور استاندار خوزستان با اشاره به مواردی از تجاوز محارم به دختران در استان گفت: در اين زمينه از ميان تنها 18 دختر بين 12 تا 14 سال كه بدليل تجاوز پدر و برادرشان به دفتر امور بانوان استانداری مراجعه كردهاند، 12 مورد آنها دختران زير 14 سال بودهاند. در حال حاضر دختر 19 سالهای كه از 8 سالگی مورد سوء استفاده پدر خود قرار گرفته بود، به دليل اين كه از سوی برادر خود نيز بر اثر بيپروايی پدر مورد سوء استفاده قرار گرفته است، به استانداری مراجعه كرده و متاسفانه پيگيريها و مشاور دفتر حقوقی برای دفاع از حقوق وی به جهت كاستی های قانون حمايتی و كمبود مركزی برای نگهداری، به جايی نرسيد و اكنون وی در خانه محبوس شده است. ميربك با اظهار تاسف نسبت به افزايش دخترانی كه به كشورهای حاشيه خليج فارس قاچاق ميشوند، گفت : متاسفانه هيچ نهاد و جايگاهی برای نگهداری از اين زنان و دختران و برخورد با عاملان اين فاجعه وجود نداشته و مركز بازپروری زنان آسيب ديده استان نيز فاقد امكانات كافی برای ارائه خدمت به اين زنان است.» خبر گذاري رسمي دولت عشق
Tuesday, September 02, 2003
تلفن او خراب است؟ چطور مي توان يك پسر را به تلفن زدن مرتب واداشت؟ مي گويد تلفنش خراب است؟ زنگ زده و اشغال بوده، شما را پيدا نكرده است؟ و... - ?بهت زنگ مي زنم? هايش درست از آب در نمي آيد؟ شماره تلفن شما را دارد، به شما گفته كه با شما تماس خواهد گرفت. دوستانتان گفته اند كه حتماً مي خواهد شما را به شام دعوت كند. پس چرا شما هنوز در وضعيت "انتظار مکالمه" به سر مي بريد؟!! عكس العمل شما: اگر با شما تماس نگرفت، به محض اينكه او را ديديد فرياد نزنيد كه ? تو حتماً از من خسته شده اي? در عوض دفعه ديگري كه گفت ?بهت زنگ مي زنم? با خونسردي تمام بگوييد ?بهتر نيست بعداً همديگر رو ببينيم? علاوه بر اين كه مكالمه حضوري مي تواند جالبتر باشد، اين جمله او را به فكر مي اندازد. - حتي زماني كه وقت دارد هم با شما تماس نمي گيرد؟ شما مي خواهيد با او صحبت كنيد، اما او هميشه وقتي با دوستانش است با موبايل خود يك تماس كوتاه مدت با شما مي گيرد. عكس العمل شما: اصولاً وقتي پسرها دور هم جمع مي شوند، رفتارشان تغيير مي كند و ديگر آن آدمي كه شما ديده بوديد نيستند به جاي عصباني شدن و گفتن ? به چي مي خندي? يا ?درباره چي حرف مي زني? از او بخواهيد وقتي به خانه رفت با شما تماس بگيرد. در اين صورت او مي تواند به تفريح خود بپردازد و در عين حال خيالش هم در مورد شما راحت باشد. - خودش خيلي خوبست، ولي وقتي تلفن مي كند بسيار خسته كننده است؟ بالاخره تماس مي گيرد ولي صداي كسالت آور پشت تلفن به هيچ وجه شباهتي به آن پسر بامزه اي كه شما ديده بوديد ندارد. عكس العمل شما: عصباني نشويد، شايد او عصبي شده، هيجان زده است. سوالاتي مطرح كنيد كه او را وادار به صحبت كند. در مورد مسائل روزمره، اتفاقاتي مضحكي كه برايتان افتاده است و ....صبحت كنيد . - وقتي تلفني حرف مي زنيد حواس او جاي ديگري است؟ شما با هيجان مشغول صحبت كردن هستيد، كه يك مرتبه او فرياد مي زند ?مامان، صداي تلويزيون را زيادتر كن? او اصلاً به صحبت هايتان گوش نمي كند. عكس العمل شما: وقتي با او صحبت مي كنيد،كمتر حرف بزنيد. ولي اگر موضوع مهمي بود كه بايد حتماً با او در ميان مي گذاشتيد، از او بپرسيد: ?مي توانيم يك لحظه با هم صحبت كنيم؟ مسئله خيلي مهمي است?، اگر رفتارش عوض نشد، شايد مايل به ادامه رابطه نيست.
Tuesday, August 26, 2003
![]() کنکور رو که دادم کارم شده بود ول گشتن. به روز رفته بودم پارک ملت علافی.... ساعت طرفايه نه شب بود يه هو برادران بسيجی (لعنت ا... بر ايشان)حمله کردن ....! منم خيالم تخت بود چون اون روز از زور بی حالی صورتمو نزده بودم و تریپ مذهبی بود... خلاصه پارک شده بود سينما ؛ مام شده بوديم تماشا چی ... يه هو ديدم يه دختره پريد کناره شروع کرد التماس کردن که بيا فيلم بازی کنيم که مثلا ما نامزديم! منم کم نياوردم شروع کرديم قدم زدن..... دست همديگرو هم گرفته بوديم که يعنی اره....... اونجا فهميدم طرف اهل دل هستش! با خو دم گفتم که اين بهترين فرصته.باهاش قرار گذاشتم که يه روز بريم سر سره بازی!!! وقتی اومدش با هم رفتيم خونه مجرديه دوستم ... درو که بستم عينه خوره ها پريد بغلم . منم کم نياوردم فوری با دو فقره ماچ ابدار رسميته جلسه رو اعلام کردم!بردمش تو اطاق خواب و لباسا رو کندم رفتم رو پروزه! يه ده دقيقه ای تو لب بوديم که يادم اومد کمبوده وقت داريم.... فوری خوابوندمش که داستانو وارد کنم که گفتش ميخواد يه کم بخوره! خودش ادرسو بلد بود ؛قشنگ سر خورد رفت پايين! چنان با ولع ميخورد که انگار تا حالا نخورده! ديدم ادامه بده ابم مياد فوری چرخيدم روشو گذاشتم توش... يه صدايه تقی کرد که گفتم تا تهش رفت.... ابم که اومدش تا تهشو خورد.... يه ذرشو هم حروم نکرد.....
Tuesday, August 19, 2003
![]() روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند . خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند . تا اينكه يه روز..... دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند . روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند . در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند . جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛ ؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!! ؛؛ عشق ؛؛ رو به شوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني . ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده . اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !! در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست ! از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟ شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!! ؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده . ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم . عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودس را نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود . ؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود . ؛؛ دانايي ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛. ؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟ دانايي گفت : اون زمان بود . ؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟ دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ..........................عشق چقدر بزرگ است . پس بدون كه عشق با منه دوستم داشته باش اي عزيز رفته ار دست......
Monday, August 18, 2003
![]() يكي از بينندگان دولت عشق خاطره اي براي ما فرستادن كه ما هم اين رو به شما تقديم ميكنيم حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشهبراي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت . اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم . بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن لزبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني . نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما! اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه چشم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت : عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه . بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت: چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردم اي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود . با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به اورگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم...
Sunday, August 10, 2003
![]() ايرادهاي دختراي عزيز ايراني : ۱-"تظاهر" به پاک بودن : ببينيد, بعضي از دخترها واقعاً با هيچ پسري دوست نميشن و عقيدشون براي خودشون محترم؛ اما من هيچ وقت نفهميدم که بقيه چرا انقدر اصرار دارن که خودشون رو جزو قديسين و ملائکه جا بزنن؟! بابا, ما که هممون خر نيستيم, انقدر شعور داريم که وقتي يه دختري سه سوت با ما دوست شده, حتماً قبل از ما با چند نفر ديگه هم دوست بوده.اما من فکر ميکنم که الان زمانه پيشرفت کرده و پسري که از دوست دخترش انتظار داره که قبلاً با هيچ کس دوست نبوده باشه, بايد احتمالاً از پشت کوه اومده باشه. شما راستشو بگين, پسره اگه آدم باشه درک ميکنه؛ اگه هم نباشه که ولش کنيد. پاکدامني يعني صداقت, نه بي تجربه ۲-انتقاد "بيدليل" از بقيه دخترها : ببينيد, من نميفهمم چرا دخترها اصولاً چشم ندارن همديگه رو ببينند؟ همش دارن همديگه رو چک ميکنن که يه ايراد کوچيک تو همديگه پيدا کنند و پرچم کنندش! حالا اومديم و رنگ کيف يه دختري به رنگ مانتوش نميخوره. دليلي نداره با انگشت به يه پسر نشونش بدين و بزارين کف دستش. انقدر از حرف زدن, راه رفتن, لباس پوشيدن و رفتار بقيه دخترها ايراد نگيريد؛ اونم جلوي يه پسر. بخدا زشته! ما پسرها اين چيزا رو خيلي مراعات ميکنيم, مثلاً گاهي وقتا من فکر ميکنم اين پسرها چقدر با معرفتن که وقتي تو يه مهموني زيپ شلوار يه پسري باز باشه, واسه اينکه بقيه بو نبرند, به موبايلش زنگ ميزنن و بهش ميگن. حالا واي به روزيکه دکمه بلوز يه دختري افتاده باشه؛ بقيه دخترها موبايل برميدارن به همه خبر ميدن به جز همون ۳-حسادت : اين يکي درد مشترک همه پسرهاست؛ کافيه جلوي دوست دخترشون, اسم يه دختر ديگه رو بيارن تا براي يه هفته خوراک جنگ و دعوا فراهم بشه. بابا, درسته ميگن پسرها در مقابل جنس دختر ضعيفن, اما بخدا ما انقدر کنترل روي خودمون داريم که وقتي يه دختر خوشگل ببينيم, شمارو ول نکنيم و نريم سراغ اون. يه خورده هم به ما اعتماد داشته باشين, جاي دوري نميره. هم خودتون رو الکي شکنجه نميدين, هم اينکه احترام ما رو نسبت به خودتون اضافه ميکنيد. اگه قرار باشه که دوست دختر آدم هم مثل مادر آدم دم به ساعت بهش گير بده و هي مراقبش باشه؛ آدم ديونست با يه دختر دوست بشه؟! همين کارا رو ميکنيد که مردم ميرن سراغ عرفان و زهد و قيد هرچي دختر رو ميزنن. ۴-آويزون شدن : من نميدونم, اين کمبود محبت و عدم احساس امنيت تو دخترها از کجا مياد؟ کافيه يه حرف نازکتر از گل بهشون بگي تا يه هفته گريه زاري راه بندازن. باور کنيد که پسرها خودشون هزارتا بدبختي دارن, شما ديگه به بدبختيهاشون اضافه نشين. اکثر دخترها از دوست پسرشون به عنوان سنگ صبور استفاده ميکنن, ساعت 8 شب از سر کار يا دانشگاه که ميايم, زنگ ميزنن و يه ساعت راجع به مشکلات ريز و درشت خودشون حرف ميزنن و آه و ناله ميکنن و تا کلي باهاشون حرف نزني و لوسش نکني و دلداريش ندي, راضي نميشن. تاحالا شده از يه پسر بپرسين "عزيزم, تو تو خونه مشکلي نداري؟ چرا چشمات انقدر قرمزه؟ چرا رنگت پريده؟ چرا صدات گرفته؟". ما هم بخدا آدميم, من نميگم که مشکلاتتون رو به ما نگين, اما يه خورده هم از حال ما ۵- نامفهوم حرف زدن : من اين کتاب مردان مريخي و زنان ونوسي رو نخوندم (فقط جلد و پشت جلدش رو خوندم), اما لازم نيست آدم اين کتاب رو خونده باشه تا متوجه بشه اين دخترها چقدر نامفهوم و قاطي پاتي حرف ميزنن. نميدونم واقعاً انقدر سخته که آدم منظورش رو واضح و روشن بگه؟! سه ساعت و نيم حاشيه ميرين و آسمون و ريسمون رو به هم ميدوزين تا ما متوجه بشيم که هفته ديگه تولدتونه و بايد براتون کادو بخريم. خوب, يک کلمه بگين "هفته ديگه تولدمه, کادو يادت نره!". باور کنيد, نه ما ناراحت ميشيم, نه شما از چشممون ساقط ميشين. ۶- بيش از حد تو دست و پا بودن : اصطلاحات ديگه اي هم براي اين موضوع وجود داره از قبيل "کنه بودن", "سريش بودن" و "بادکش بودن". بعضي وقتها آدم يه اشتباهي ميکنه و به يه دختري نزديک ميشه و اون خانم با عرض معذرت, کنه از آب در مياد. اونوقته که يکي از بدترين کابوسهاي زندگي هر پسري شروع ميشه.هر جا ميرين و با هر کي حرف ميزنين, ايشون خبر دارن. ميدونن تو جيبتون چقدر پول دارين و مثلاً چند جفت جوراب دارين. توي همه برنامه هاتون ايشون خودشونو از قبل دعوت کردن و هر 15 دقيقه يه بار زنگ ميزنن که چک کنن که شما کجا هستين. خدا رو شکر که اينجا هنوز تکنولوژي جاسوسي پيشرفت نکرده, وگرنه ميشد انتظار استفاده از دوربين مخفي و ميکروفن مخفي و مکانيابهاي ماهواره اي (GPS) رو از طرف ايشون براي کنترل لحظه به لحظه شما هم داشت. خلاصه به وضعيتي ميرسين که آرزو ميکنين که فقط 24 ساعت ازش خبري نشه, ولي افسوس... ۷-زيادي احساساتي بودن : درسته که ميگن دختر بايد حساس و لطيف و مهربون باشه, اما ديگه نه به اندازه بعضي از اين دخترها! خانم X از صبح که بيدار ميشن شروع به اشک ريختن و آه کشيدن براي کودکان گرسنه آفريقا, سوراخ لايه اوزون, نسل در حال انقراض خرسهاي پاندا و خلاصه هر موضوع قابل تصوري ميکنه. از همه بدتر اينکه از دوست پسرشون هم انتظار دارن که در اين غمهاي عظيم و جانکاه باهاشون شريک بشن و واي بروزي که از دهن پسر بيچاره يه حرف عاقلانه در اين مايه ها دربياد : "خوب زندگي اينه ديگه, همه جا بدبختي هست!". پسر بيچاره تبديل ميشه به هيولا, دراکولا, فرانکشتاين و گودزيلا. به نظر من يه لحظه موندن کنار چنين دختري از يه عمر زندگي با گودزيلا سخت تر و وحشتناکتره. با اين نوع دختر نه ميشه فيلم ديد, نه باهاش راجع به يه موضوع جدي صحبت کرد و نه اينکه در زندگي بهش اتکا کرد. همش آه و ناله و گريه... باور کنيد آخرين چيزي که پسرها توش مهارت دارن, آروم کردن دختريه که داره گريه ميکنه. ما حاضريم فحش و ناسزا بشنويم اما اشک کسي رو نبينيم. هر کاري ميکنيد, گريه نکنيد!!! ۸-عدم توجه به نيازهاي پسرها : راستش من ميدونم نوشتن اين يکي خيلي برام دردسر درست ميکنه, اما مينويسمش. ببينيد, ما عقده تلفن حرف زدن, تو خيابون راه رفتن و کافي شاپ رفتن با دخترها رو نداريم. اين کارا رو با يه پسر هم ميشه انجام داد و تازه نه ديگه کسي بهمون گير ميده و نه مجبوريم همه صورت حسابها رو تنهايي پرداخت کنيم. تعارف که نداريم, پسرها هر چقدر هم که بخوان پاک و رومانتيک به شما نگاه کنن, آخرش انتظار دارن که يه حداقلهايي از نيازهاي جنسيشون هم برآورده بشه. من نميگم که همه پسرها از همه دخترها انتظار سکس کامل دارن, اما به نظر من اين انتظار که دوست پسرتون بخواد شما رو ببوسه کاملاً (تاکيد ميکنم, کاملاً) طبيعي, انساني و بجاست. (به شرع و قانون کاري نداريم, چون قبلاً هم گفتم که داشتن دوست دختر و دوست پسر يه جور قبول ريسک رفتن به جهنمه) اگه فکر ميکنيد که يه پسر مياد و خودشو مثلاً سه ماه بخاطر شيرقهوه و حرف زدن خشک و خالي معطل شما ميکنه, بايد بگم که اشتباه ميکنيد. ۹-زيادي حرف زدن : ببينيد, دو عبارت هست که با هم اشتباه گرفته ميشه "زياد حرف زدن" و "زيادي حرف زدن". بعضي از آدمها زياد حرف ميزنن, اما حرفهايي که ميزنن کاملاً باارزشن و مردم حرفاشونو رو هوا ميقاپن و بقول معروف از شنيدن يا خوندنشون سير نميشن. من دخترهايي رو ميشناختم که زياد حرف ميزدن و آدم اصلاً در کنارشون احساس خستگي نميکنه. اما متاسفانه پديده اي داريم به نام "زيادي حرف زدن" که خيلي وحشتناکه. بعضي از خانمها اين خاصيت رو دارن که ميتونن بي وقفه در مورد "هر موضوعي" به مدت 48 ساعت سخنراني کنن! کل مطالب اين خانمها عبارت است از حاشيه رفتن در مورد موضوعاتي که حتي ارزش فکر کردن هم ندارند, غيبت کردن و پشت ديگران بدگويي کردن و از همه بدتر, تعريف کردن کليه اتفاقات عمرشون, از زمان تولد تا حدود 20 دقيقه قبل با ذکر تمام جزئيات!!!! من نميخوام حالا خودم متهم به "زيادي حرف زدن" بشم, براي همين اين موضوع رو زيادي کشش نميدم, فقط اينو بگم که يه کاري کنيد که پسرها با علاقه به حرفاتون گوش بدن, نه اينکه موقعي که شما دارين حرف ميزنين به درو ديوار نگاه کنن و يا اينکه مثلاً گوشي تلفن رو بزارن روي ميز و شما يه ساعت براي هوا حرف بزنيد. ۱۰-سواستفاده از دختر بودن : اين بدترين و وحشتناک ترين ايراديه که يه دختر ميتونه داشته باشه. بزارين براتون توضيح بدم که يعني چي : ببينيد, بعضي از دخترها فکر ميکنند که چون خودشون دخترن و ما پسريم, پس ما هميشه در مقابلشون ضعف داريم. در حالي که اصلاً اينجوري نيست. از دختر بودن خودتون سواستفاده نکنيد, دليلي نداره که بخاطر اينکه با پسري دوست هستين سرش منت بزارين و براش افاده بياين يا اينکه هر روز قهر و آشتي کنيد و يا سرکوفت بقيه رو بهش بزنيد. پسرها خيلي راحت به نقطه جوش ميرسن و اونوقت چهره اي رو از خودشون نشون ميدن که همه رو به تعجب ميندازه... از همه بدتر دخترهايي هستن که از آدم سو استفاده مالي و يا عاطفي ميکنن. هر روز 500 تا خورده فرمايش و دستور از طرف خانم صادر ميشه که پسر بدبخت مجبور به اجراشونه. هر جا ميرن, رستوران يا کافي شاپ, صورت حساب به عهده پسر بيچارست, حتي اگه پيشنهاد رستوران رفتن از طرف دختر باشه! الان نميخوام در مورد قاعده پرداخت صورت حساب صحبت کنم, اما هر آدم با شعوري اينو ميدونه که صورت حساب رو کسي پرداخت ميکنه که دعوت رو انجام داده؛ اين قاعده در روابط دختر و پسر هم بايد رعايت بشه. شايد دوست پسر ساده و هالوي شما ندونه, اما من که ميدونم شما اگه بيشتر از اون نه, ولي به اندازه اون دارين از کل اين رابطه لذت ميبرين, پس چرا بايد همه مخارج و فشارها روي يک نفرتون باشه؟! خوب, اين مطلب هم به انتها رسيد. لازمه باز هم يادآوري کنم که منظور من اين نبود که همه دخترها, همه اين 10 تا ايراد رو دارن. خيلي از دخترها پيدا ميشن که قبل از اينکه دوست دختر آدم باشن, دوستش هستن و واقعاً انسانهاي نمونه اي هستن. توي هر جنسيتي خوب و بد پيدا ميشه, من فقط سعي کردم اشکالاتي رو که در جنس دختر بيشتر خودشونو نشون ميدن رو براتون بنويسم. به زودي هم مطلبي تحت عنوان 10 ايراد اصلي پسرها براتون مينويسم که ببينيد بعضي از ايرادهاي پسرها چقدر بدتر از ايرادهاي دخترهاست... آخرين چيزي هم که بايد بگم اينه که از هيچ کس انتظار کامل بودن و بي عيب و نقص بودن رو نميشه داشت. انسان بايد ياد بگيره که ديگران رو تحمل کنه و ايرادهاي اونها رو با توجه به نقاط مثبتي که دارن, ناديده بگيره. در ضمن هر انساني جا براي تغيير و تحول و بهتر شدن رو داره, اما اولين قدم اينه که قبول کنه که کامل نيست و نياز به تغيير کردن داره.
Thursday, August 07, 2003
![]() حاج رسول معتمد محله بود . همه ي محل مي شناختندش و بهش احترام مي گذاشتند . حاجي ما يه دختر داشت و يه پسر . وقتي كه سال 59 جنگ شروع شد . حاجي و پسرش به فرمان امام ! به جنگ با دشمن ! رفتند حاجي هر دو ماه يك بار به خونوادش سر مي زد . كم كم بهاره - دختر حاج رسول - بزرگ شد. اول جنگ فقط دو سالش بود ام حالا چشم حسود يه دختر 9 ساله شده بود . ناز و دوست داشتني . تا اينكه خبر شهادت حاجي و پسرش كه هر 8 سال جنگ تو جبهه بودند به گوش اونها رسيد . عجب روزي بود مادر گريه مي كرد . بهاره كه تازه زندگي رو فهميده بود از مرگ حرف مي زد . مي گفت : مامان چرا بابا منو تنها گذاشت . مگه نمي گفت . اگه چاره داشتم تو را هم با خودم به جبهه مي بردم . مگه نمي گفت : مي خوام اينقدر زنده بمونم كه بچه هاي تو را ببينم . مگه دفعه ي آخري كه مي خواست بره نمي گفت : - دخترم دعا كن ديگه ايران پيروز بشه و دفعه بعد با شيريني بيام . آخه مامان حالا كه همه ي رزمنده ها دارند به خونه ها شون بر مي گردند , من بايد جسد بابا و داداشم را ببينم . از اون طرف مامانش هم گريه مي كرد , اما چي مي شد كرد . اونا پيش خدا رفته بودند زمان گذشت بهاره 17 سالش شد سال سوم دبيرستان . اون سال بچه ها خيلي مي خوندند . سال ديگه كنكور داشتند اما بهاره نه . نه بهاره نه دوستش شيرين . شيرين مي گفت . منك برام فرق نمي كنه قبول بشم يا نه . چون حال دانشگاه رفتن را ندارم . به بهاره هم مي گفت - تو هم فقط وقتتو هدر دادي . فقط كافيه اسمت تو ليست شركت كنندگان باشه بنياد شهيد هواتو داره . اگه به خاطر سهميه رتبه ات زير 1000 نشد . اونوقت بيا هر چي خواستي به من بگو . شيرين راست مي گفت . بهاره سهميه شهدا داشت و اين خيلي بهش كمك مي كرد . يه روز شيرين به بهاره گفت . بهاره بعد از ظهر بي كاري با هم يه جايي بريم . بهاره پرسيد : كجا . من كلاس قرآن دارم برم شيرين گفت : قرآن رو كه تو خونه هم مي توني بخوني . بيا اينجا آخر عشقه جون تو بهاره گفت : آخه مامانم ناراحت ميشه شيرين : بجه ننه اي ديگه بهاره براي اينكه به شيرين ثابت كنه ديگه واسه خودش خانمي شده . پيشنهاد شيرين را قبول كرد ساعت 6 شيرين در خونه بهاره بود . بهاره طبق عادت هميشه چادر به سر بود . شيرين وقتي اون را اينجوري ديد بهش خنديد و گفت - دختر اينجوري كه راهمون نمي دند . چادرت را بردار بهاره اول نا راضي بود . بعد شيرين بهش گفت : اين مسخره بازي ها مال امل هاست . جهان پيشرفت كرده . تو هنوز قوانين 1400 سال پيش را اجرا مي كني . خلاصه تا اومدند . به جاي مورد نظر برسند , بهاره كه فقط چادر را چون مامانش گفته بود سرش مي كرد و دليلش را نمي دونست , خام شد , طوري كه حتي پوشش مو را هم چيز زايدي مي دونست , چادرش را تو كيفش گذاشت و به اون خونه رفتند , اونجا يه سري دختر بودند , داشتند مي رقصيدند , بهاره چون براش تازگي داشت جالب به نظرش مي يومد , با شيرين به اتاق گريم رفتند و خوب آرايش كردند , شيرين سعي مي كرد با بهاره رقص كار كنه , تا دو ساعتي رقصيدند , كه بهاره گفت , شيرين كلاس قرآن من حالا تموم شد , مامانم منتظرمه بايد بريم , شيرين هم از دوستاش خداحافظي كرد و ناچارا با بهاره به راه افتاد . بين راه بهاره كه خيلي خوشش اومده بود براي شيرين تعريف مي كرد , شيرين هم بهش مي گفت , حالا اينكه چيزي نيست , تو رقص تمرين كن , بازم مي ريم . خلاصه با همين خيالات از همديگه خداحافظي كردند . فرداش بهاره چند تا نوار رقصي توپ از شيرين گرفت و تو راديو پخشي كه فقط نوار قرآني و مذهبي توش مي گذاشت . گذاشت تا باهاش برقصه . مامان بهاره اون موقع خونه نبود و بهاره راحت مي رقصيد . كم كم بهاره احساس كرد ديگه خوب مي تونه برقصه براي همين به شيرين گفت . شيرين وقتي رقصه اونو ديد , نزديك بود شاخ در بياره , بهاره واقعا خوب مي رقصيد . اصلا انگار بدنش براي رقصيدن آفريده شده بود , نرم , زيبا و.. فرداي اون روز شيرين به بهاره گفت : با يه پارتي واقعي چطوري ؟ بهاره گفت : چطور پارتي اي ؟ شيرين گفت : پارتي دختر و پسر بهاره اول مخالفت كرد , اما شيرين به اون گفت , اونها همگي پسراي خوبيند , پاكند جون تو بهاره ديگه قبول كرده بود , دوباره ساعت 6 به بهانه كلاس قرآن رفتند بيرون , وقتي به اون خونه رسيدند , بعد از آرايش به سالن رقص رفتند , شيرين بهاره را به همه معرفي كرد . و ازش دعوت كردند . برقصه بهاره هم البته با كمي ناز رقصيد همه براش دست زدند . بعد از اينكه يه كم رقصيد خسته شد , يكي از پسرها , اومد جلو گفت : شما خيلي قشنگ مي رقصيد , چهره ي خوشگل خودتون هم بهش اضافه شده و هر بيننده اي را جذب خودش مي كنه , مي تونيد بيشتر برامون برقصيد , بهاره گفت : خواهش مي كنم , چشماي شما قشنگ مي بينه , اما من ديگه خسته شدم شيرين يهو وسط حرفشون پريد و گفت : بهرام جون يه كم از اون نوشابه هاي انرژي زا براش بيار نيرو بگيره , بتونه برقصه و چشمكي به اون پسره -بهرام- زد بهرام گفت: حتما , بعد يه شيشه ويسكي به بهاره داد گفت . يه كم بدمزه است اما خيلي نيرو زاست , بهاره به زور پايين داد , كمي بعد رقص بهاره شروع شد چه رقصي . بهاره مست مست شده بود , ديگه راحت با همه ي پسرها مي رقصيد , بازم بهش ويسكي دادند , مراسم داشت تموم مي شد , شيرين و بهرام و چند تا بچه هاي درجه اول مونده بودند بهرام رفت بهاره را بوسيد و گفت : عزيزم خيلي خوب رقصيدي . مايلي امشبو پيش ما بموني بهاره هم كه لا يعقل بود قبول كرد اون شب بهرام و بهاره , ..... صبح وقتي بهاره از خواب بيدار شد , خودش را بي لباس و بي .... ديد جيغ كشيد ,پيرزني زني پيشش اومد و گفت , دخترم لباسهاتو بپوش و برو بهاره گفت : اما اينجوري كجا مي تونم برم پيرزنه گفت : خودكرده را تدبير نيست..............
Wednesday, August 06, 2003
![]() دير شده بود. به خواهرش قول داده بود حالا كه مامان و بابا نيستن فيلمي و كه تعريف كرده بود از كتايون بگيره و ببره خونه و با هم نگاه كنن. تازه يازده سالشون داشت تموم مي شد. زنگ كه زد سارا بدون مقدمه گفت سيمين پس چرا دير كردي. گفت حالا در و بزن بيام بالا. وارد اتاق كه شد زود. كيفشو به گوشه اي انداخت و و به طرف ويدئو و تلويزيون رفت و اونارو روشن كرد. سارا رو صدا زد. فيلم و از كيفش درآورد و تو دستگاه گذاشت و كنار هم نشستن. فيلم شروع شد ، دوتا زن ، لخت شدن ، لب ميگيرن ، شروع به ماساژ هم ميكنن ، . . . زنا كه لخت شدن سارا و سيمين اولش خيل متعجب شدن و لي براشون تازگي داشت و تمام هواسشون متوجه صفحه تلويزيون بود. هر چه فيلم جلوتر ميرفت سيمين و سارا بيشتر مبهوت مي شدن و حس كنجكاويشون بيشتر و بيشتر ميشد. گاهي از اوقات ناخودآگاه دستاشون به طرف اندامهاييشون ميرفت كه زناي تو فيلم با همون اندامشون ور ميرفتند. وقتي سارا و سيمين دستشون رو به سينه هاشون كه تازه برجسته شده بود مي ماليدن حس عجيبي بهشون دست مي داد. و از اين كار لذت عجيبي مي بردند. و تحريك ميشدن كه بيشتر مالش دهند. فيلم كه تموم شد. سارا به سيمين گفت عجب فيلمي بود. سيمين خنده اي كرد و زود فيلمو از دستگاه درآورد و رفت تو اتاقش مخفي كرد. اومد كنار سارا وايساد و گفت بيا يه لب بگيريم ببينيم چطوريه. لباشونو رو لباي هم گذاشتن ولي چندششون شد و زود ولش كردن. سارا گفت اه اه اين چيه ديگه سيمين دهنت بو ميده. سيمين گفت خب دهن تو هم بو ميده. . . سارا رفت حموم. تو حموم وقتي لباسشو در آورد يه دستي به سينه هاش كشيد و چشماشو بست و با چشماي بسته شروع به ماليدن سينه هاش كرد. حس خوبي بهش دست ميداد. شورتشو در آورد و از توي آيينه نگاهي به پايينش انداخت. با دست كمي ماليدش. روي توالت فرنگي نشست و شروع به ماليدنش كرد. هر بيشتر مي ماليد بيشتر تحريك ميشد. با دست كمي وسطشو قلقلك داد. و انگشتشو مثل تو فيلم فرو كرد تو ، احساس كرد كه يه چيزي پاره شد و بعدش خون زد بيرون. ترسيد و سيمين و صدا زد.
Monday, June 23, 2003
![]() در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم... • خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» • پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» • خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» • من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» • خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... • سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» • خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» • باافتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» • و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» • خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم» « هميشه
Thursday, June 19, 2003
![]() ده جمله كه مردها هيچ وقت حاضر به شنيدن آن نيستند: بنابر يك مطالعه اخير روي نوجوانان، ده چيز پسرها را ديوانه مي كند، خودتان تصميم بگيريداگر مي خواهيد روزي صدها بار اين جملات را به آنها بگوييد. 1 ? " من هنوز با تمام دوست پسرهاي سابقم دوست هستم" عاليست، شما مي توانيد حتي آنها را جمعه ها به شام دعوت كنيد ولي حتي اگر شما به خودتان اطمينان صددرصد داشته باشيد، مردها يك جنس مذكر ديگر را همواره رقيب خود مي دانند حتي اگر شما هيچ احساسي نسبت به جنس مذكر مذكور نداشته باشيد. اما عبارت "تمام دوست پسرهاي سابقم"براي آنها اين مفهوم را تداعي مي كند كه او هم يكي حلقه هاي زنجير " گذشته ها را فراموش كن"خواهد شد. 2 ? " تو ديگر براي من گل نمي آوري، ديگر به من زنگ نزن" اين بدين دليل است كه ديگر نيازي به گل آوردن نمي بيند، مردها همه تلاش خود را در به كار بردن عواطف عاشقانه در دو يا سه هفته اول به كار مي برند، تا اين كه شما را از آن خود كنند "احترام"، "احساسات"يا هر چيز ديگري كه به اين كارها مي گوييد، مطمئن باشيد كه دوره اي هستند، هر كاري هم كه بكنيد عمر كوتاهي خواهند داشت. مردها عقيده دارند: "ما اول مجبوريم مثل رومئو (مجنون خودمان!) با زن ها برخورد كنيم ، بعد وقتي از علاقه و وابستگي آنها به خود اطمينان حاصل كرديم ديگر سلاح خود را زمين مي گذاريم. چون زنها از اين به بعد ما را به خاطر خودمان دوست دارند نه به خاطر چيزهاي كه برايشان مي آوريم" 3 ? " وقت داري با هم حرف بزنيم؟" اين جمله نشان مي دهد كه از مرد اشتباهي سر زده است. مردها فكر مي كنند: باز چه شده؟ محو تماشاي دختر ديگري بوده ام؟ يا روز تولد او را فراموش كرده ام؟ واي سالگرد آشنايي مان چه تاريخي بود؟؟؟ اين جمله براي مردها تداعي كننده مشكلات است آنها مي دانند كه دعوايي در پيش است و به سرعت آنها را به جبهه گيري وا مي دارد. شايد گاهي آنقدر شما را سر بدوانند كه مطمئن شوند مدتي است خطايشان رافراموش كرده ايد، حتي اگر مطمئن باشند كه خطايي ازآنها سر نزده (يا اگر هم سر زده شما نمي توانستيد به هيچ صورتي از آن مطلع شويد). اين كلمات آنها را به ياد مشاجرات طولاني مي اندازد. 4 ? " من برنده شدم، يكبار ديگه بازي كنيم؟" اين برنده شدن شما نيست كه مرد شما رامي آزارد،مردها اصولاً از بازنده بودن متنفر هستند، همواره خود را در رقابت مي پندارند. ورزش هاي مورد علاقه آنها را به يادآوريد. فوتبال، كشتي، اتومبيل راني، ...در همه اين ها نوعي رقابت به چشم مي خورد. رقابت و برنده شدن از ابتدا دروجودمردها قرار داشته است، بنابراين اگر در يك بازي برنده شديد انتظار نداشته باشيد مردتان در شادي شما شريك باشد!! 5 ? " من همه رازهاي خود را به بهترين دوستم مي گويم" و زن ها همه رازهاي خود را به بهترين دوست شان مي گويند، به همكار خود هم مي گويند، همكار آنها هم به برادرش مي گويد و همه دنيا از اينكه مرد آنها در هنگام ديدن فيلم رمانتيك بعض كرده با خبر مي شوند! مردها هم به اندازه زن ها رازدار هستند. اما مردها دوست ندارند كه همه عكس العمل هاي آنها از طرف دوستان و خانواده شما مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. مخصوصاً مشاجراتتان با هم. پس همه چيز را به دوستانتان بگوييد بجز آنچه در رابطه تان با مردها مي گذرد. 6 ? " اي شكم گنده! شكمت خيلي بامزه است" هيچوقت اين جمله را نگوئيد، مردها هيچ وقت دوست ندارند زن ها فكر كنند كه آنها در مورد ظاهر خود بي اعتنا هستند، مردها هم به اندازه زن ها در مورد وضع فيزيكي خود توجه و علاقه به خرج مي دهند. 7 ? "فكر مي كني آينده ما چطور مي شه؟" خوب، فردا سينما، پس فردا تئاتر، و آخر هفته رستوران چطوره؟ آه منظور شما اين نيست هان؟ اما چرا مردها اصلاً دوست ندارند درباره آينده رابطه شان فكر كنند. شايد فكر كردن به اين كه روزي ديگر با دوست دختر خود صحبت نكنند آنها را مي آزارد. آيا ترس از بهم خوردن رابطه آنها را به اين سو مي كشاند يا مردها اصولاً اينطور بي خيال آفريده شده اند؟ 8 ? " هايدن كريستين عجب مرديست!" در حاليكه مردها در طول زندگيشان همواره بايد در رقابت باشند، رقابت با مردي مثل هايدن كه بازيگر نقش رمئو است با شكست توام خواهد بود. با اينكه مردها فكر مي كنند گفتن جمله" Britheny Spears خيلي دوست داشتي است" مي تواند زن ها را بيازارد. كافيست مردي فكر كند قلب زني با او نيست و مثلاُ از مردهايي مثل هايدن خوشش مي آيد، آن وقت است كه بسيار آزرده خواهد شد. 9 ? " به نظرت اون دختر خوشگله؟" مردها آموخته اند كه به سوالاتي كه در مورد ديگر زن ها مي كنيد پاسخ واضحي به شما ندهند. يعني فكر مي كنند هر جوابي بدهند بازنده خواهند شد. اگر بگوييد: " آره خيلي بامزه است"، به شما خواهند گفت: "ازت متنفرم"؛ اگر بگوييد: "بد نيست ولي تو خيلي خوشگل تري"، خواهند گفت:"داري دروغ مي گي" !!! 10 ? "شايد ما براي هم ساخته نشده ايم" واقعاً فكر مي كنيد هيچ آدمي (مرد يا زن) حاضر به شنيدن اين جمله هست؟ هر قدر هم كه شما در اداي اين جمله ادب را رعايت كنيد منظورتان اين است كه براي من شانس بهتري هم هست، كافيست بگوييد از اين رابطه خسته شده ايد، نيازي به مقدمه چيني نيست. ناراحت نباشيد، مردها به زودي فراموش خواهند كرد!!
Tuesday, June 17, 2003
تظاهرات هزاران نفر در خيابانهای تهران
![]() بی بی سی اجتماع دانشجويان بسرعت به تظاهراتی ضد حکومتی تبديل شد که غير دانشجويان نيز در آن شرکت يافتند هزاران نفر از مردم، برای دومين شب متوالی، به خيابانهای تهران ريختند و به سردادن شعارهايی عليه رهبران جمهوری اسلامی پرداختند. بيشتر تظاهرات کنندگان دانشجويان دانشگاه تهران بودند که شب گذشته تظاهرات صنفی آنها به سرعت به يک تظاهرات ضد حکومتی تبديل شد و تا سحرگاه ادامه يافت. در حالی که خبرگزاری فرانسه از تعداد زياد اين افراد گزارش می دهد، گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران ايسنا از اين تظاهرات به عنوان ناآرامی های پراکنده در تهران ياد می کند ولی بر اساس آن اوضاع در اطراف کوی دانشگاه تا حدود نيمه شب به وقت محلی متشنج بود در گيریهایی بين دوگروه در خيابان کارگر شمالی نيز گزارش شده است که با سنگ پرانی به يكديگر و شکستن شيشه مغازههای مقابل كوی دانشگاه همراه بوده اما از هويت افراد درگير شده اطلاعی گزارش نشده است پيشتر علی اصغر خداياری معاون دانشجويی دانشگاه تهران در خصوص وضعيت كوی دانشگاه گفته بود که كوی دانشگاه پس از جريانات شب گذشته در آرامش كامل قرار دارد و هيچگونه حركتی مشاهده نمیشود. همچنين، معاون دانشجويی كوی دانشگاه به ايسنا گفته بود:" آرامش كامل در كوی دانشگاه برقرار است و رفت و آمدها عادی است و با توجه به قرار گرفتن در فصل امتحانات، دانشجويان مشغول انجام امور روزمره خود هستند." با اينهمه، به گزارش ايسنا، از حدود ساعت 22:30 به وقت تهران، چند نفر كه شعارهای تندی سر میدادند موجب جمع شدن تعدادی از دانشجويان در پشت نردههای كوی دانشگاه شدند که متعاقب آن به سر دادن سرود "ای ايران" و شعارهای پراكندهای مانند "آزادی، آزادی، آزادی سياسی" انجاميد. اين امر موجب حضور مردم عادی، رهگذران، افراد حاضر در محل و كندی ترافيك خيابان كارگر شمالی شد. برخی از افراد حاضر در محل خواستار پياده شدن سرنشينان خودروهای عبوری و ملحق شدن آنها به افراد مذكور بودند. در حدود ساعت 23:20 ترافيك ناشی از اين مسأله، تا حوالی پل گيشا ادامه يافت و موجب اين شد كه رانندگان خودروها بوق ماشينهای خود را به صورت ممتد به صدا درآورند. اين گزارش حاكيست كه حضور حدود 10 تا 15 موتورسوار که ظاهرا از نيروهای حزب اللهی بودند موجب شد كه به صورت پراكنده شعار "مرگ بر ديكتاتور" سر داده شود. در حال حاضر، نيروی انتظامی بر اوضاع مسلط است و به گزارش ايسنا "آرامش نسبی" برقرار شده و با دخالت مسئولين كوی تعدادی از دانشجويان كه بيرون محوطه كوی دانشگاه جمع شده بودند، به داخل كو بازگشته اند. اما عبور ومرور خودروها در مسيرهای منتهی به کوی جلوگيری می شود و پليس در صحنه حضور دارد. ستاد اغتشاش علی يونسی، وزير اطلاعات ايران اعلام کرد نيروهای امنيتی و انتظامی در جريان نا آرامی های سه شنبه شب (10 ژوئن) تهران هشتاد نفر را بازداشت کرده اند اما اکثر اين افراد پس از ساعاتی آزاد شده اند. آقای يونسی گفت در ميان بازداشت شدگان اعضای "يك ستاد اغتشاش" شناسايی شده اند. وی تعداد اعضای اين ستاد را 19 نفر عنوان کرد و گفت غير از اين افراد که دانشجو نيز نبوده اند، باقی بازداشت شدگان آزاد شده اند. وی توضيحی درباره چگونگی فعاليت آنها در ايجاد اغتشاش و اينکه بازداشت شدگان چه گرايش های سياسی داشته اند، نداد اما گفت که آنها از خارج کشور خط می گرفته اند نا آرامی ها از عصر سه شنبه و به دنبال تجمع اعتراض آميز گروهی از دانشجويان دانشگاه تهران در محل خوابگاه های اين دانشگاه (کوی دانشگاه تهران) آغاز شد اما با خروج دانشجويان از محوطه خوابگاه ها و پيوستن گروه هايی از مردم به آنها، دامنه نا آرامی ها به خيابان های اطراف کشيده شد. اعتراض اوليه دانشجويان به شايعاتی در مورد خصوصی سازی دانشگاه های دولتی و شهريه ای شدن اين دانشگاه ها بود اما پس از کشيده شدن دامنه نا آرامی ها به خيابان های اطراف؛ شعارهای سياسی از جمله برپايی همه پرسی برای تعيين نوع حکومت، آزادی زندانيان سياسی و کاهش قدرت نهادهای غير انتخابی سر داده شد. وزير اطلاعات ايران گفت: "اين افراد (بازداشت شدگان) به تحريك افراط گراها و تندروهای داخلی و تحريك عناصر خارجی، شعارهای غيرقانونی می دادند." وی در سخنان خود هيچ اشاره ای به تجمع دانشجويان که عصر سه شنبه در اعتراض به احتمال خصوصی سازی دانشگاه ها برگزار شد و زمينه ساز آشوب های بعدی شد که تا بامداد چهارشنبه در خيابان های مرکزی تهران ادامه يافت، نکرد. دلايل اعتراض دانشجويان به خصوصی سازی دانشگاه ها عبدالواحد موسوی لاری، وزير کشور ايران نيز روز چهارشنبه در جمع خبرنگاران، ضمن حمايت از برخورد ماموران امنيتی و انتظامی با معترضان گفت: "قبلا هم دولت و هم شورای امنيت كشور نحوه تامين امنيت اجتماعات را مشخص کرده اند. بنابراين دستگاه های مسوول بايد با تجمعات غير قانونی، به هم زدن اجتماعات يا عناصر ديگری كه نظم را به هم می زنند، برخورد كنند." وی همچنين از دستگيری گروهی از نيروهای تندرو موسوم به "انصار حزب الله" در شهر مشهد خبر داد و گفت اين افراد که با تجمع مقابل استانداری، مانع از حضور يک نماينده مجلس در دانشگاه مشهد شدند، تحويل قوه قضائيه داده شده اند تا دادگاه درباره آنها تصميم گيری کند. گروه انصار حزب الله که معمولا دردسرهايی در جريان سخنرانی های اصلاح طلبان يا تجمع های دانشجويی در شهرهای مختلف به وجود می آوردند، اخيرا و پس از انتشار نامه انتقاد آميز 135 نماينده مجلس خطاب به رهبر جمهوری اسلامی، بر شدت برخوردهای خود افزوده و در مواردی مانع از برگزاری جلسات سخنرانی نمايندگان امضا کننده نامه در مراسم گوناگون شده اند. شب سه شنبه و بامداد چهارشنبه نيز بر اساس گزارش های رسيده اعضای اين گروه در خيابان های تهران و اطراف کوی دانشگاه حضور داشتند اما از قرار معلوم نيروهای انتظامی مانع از درگير شدن گسترده آنها با معترضان شده اند. شروع دوباره نا آرامی های دانشجويی در بزرگترين تظاهرات شش ماه اخير عليه نظام اسلامی ايران، بيش از يک هزار نفر با واحد ضد شورش نيروی انتظامی درگير شدند. اين تظاهرات توسط دانشجويان از کوی دانشگاه تهران آغاز شد و بعد، صدها نفر از مردم به آن پيوستند. اين تظاهرات با اعتراض گروهی از دانشجويان نسبت به خبر برنامه هايی برای انتقال تعدادی از دانشگاه ها به بخش خصوصی آغاز شد و به تدريج گسترش يافت. به گزارش خبرگزاری ايسنا، حدود ساعت هشت و نيم شامگاه سه شنبه، 10 ژوئن، تعدادی از دانشجويان مستقر در مجموعه خوابگاه های کوی دانشگاه تهران عليه برنامه خصوصی سازی در برابر کوی دست به اعتراض زدند. اين خبرگزاری تعداد معترضان اوليه را حدود 100 تا 150 نفر ذکر کرده و گفته است که با مداخله مسوولان خوابگاه، اين گروه به داخل محوطه کوی مراجعت کردند
Sunday, June 15, 2003
![]() ???????? ???????? ???????????? "?????? ???????? ?? ?????????? ???????????? ?????? ???????? ???? ?????? ?????????? ?? ?????? ??????????" ?????? ?????? ???????? ?????? ???? ???? ???? ?????????? ?????????????? ?????????? ???????????????? ?????????? ???????????? - ???? ???????? ???????????? ?????? ???? - ?????????? ???? ???????? ???????????? ?????? ?????? ???? ???????????? ?????????? ???? ???????? ?????????? ?????????? ???? ???????????? ???? ?????????????? ???????????????? ?? ???? ???????? ?? ?????????? ?? ???????? ?? ... ?????????????????? ???? ???? ???????? ?????? ?????? ?????????? ?????? ?????? ???? ???????????? ?????????? ???? ???????? ?????????????? ???? ?????????????? ?????????? ?? ?????????? ?? ?????? ?????????? ???? ?????????? ???? ???? ???????????? ?????? ?????????? ???????? ?????? ?????????? ???????? ???? ?????? ???????????? ?????? ???????? ?????????? ?????????????? ?????????????? ???????????? ???? ?? ?????????? ?????????? ???????? ???? ?????? ???????? ???? ???????????? ???????? ????????????. ?????? ?????????? ???? ?????????? ???? ?????? ???? ???? ???? ???? ???????????????? "???????????? ???????????? ?????????????? ????????????" ???????? ???????????????? ???????? ???? ???????? ?????? ?????????????? ???????????? ???? ????????. ?????? ?????????? ???? ???????????? ?????? ?????? ???????? ???? ???????????????? ???? ???? ???????? ?????????? ???? ?? ???????????????? ?? ?????????????? ???????? ?????????? ?? ... ???????? ???? ?????? ???? ???????? ?????? ???? ???????? ???????? ?????????? ???????????? ?????????? ???????? ???? ???? ?????? ???????? ?????? ?????? ???????? ?????????????? ???? ?????????????? ???????? ?????????? ???? ???????? ?????? ?????????????? ???????? ???? ?????????????? ?????? ?????? ???? ???????????? ???? ???? ?????? ?????? ?????? "???? ?? ??????" ???????????? ???? ?????? ???????? ???? ?????????????? ???????? ?????? ???? ???? ?????????? ?????????????????? ???????? ???????? ?????? ???????? ?? ?????? ???? ???????? ?????????????? ???????? ???????? ?????????????????? ?? ???????? ?????? ????????. ???? ???????? ???????????? ???????? ?? ?????????????? ???????????????? ???? ?????????? ?? ???????????? ???????????? ???? ???????? ???????? ???????? ???????? ??????????
Saturday, June 14, 2003
![]() پيام رضا پهلوي در مورد موج تازه اعتراض ها چهارشنبه 21 خرداد ماه 1382 هم ميهنان عزيزم : موج اعتراض شما به خفقان حاكم بر ميهنمان در سراسر جهان بازتاب پيدا كرد و اين خود نمونه بارزي از توانايي ملتي است كه براي احقاق حقوق خود و براي دستيابي به آزادي مصمم و يكصداست. امروز مردم آگاه و هوشيار ايران به اين حقيقت پي برده اند كه هيچ نيرويي توانمندتر از اراده يك ملت مصمم و متكي به خود نيست . آينده ايران بايد با اتكا به اين نيرو و تنها به دست ما مردم ايران رقم زده شود . به ياد داشته باشيم كه اولين و مهمترين تعهد ما وفاداري به اهداف ملي است و هر زمان كه اراده ملي تحقق پذيرد پيروزي از آن مردم خواهد بود . مبارزه اي كه هر روز ابعاد آن گسترده تر ميشود يك مبارزه ملي است كه نه تنها به هيچ گروه و قشري تعلق ندارد بلكه تداوم و پيروزي آن جز با سهيم كردن ديگر اقشار جامعه ميسر نخواهد شد . از آنجا كه يكايك ما در راه آزادي ايران فردا گام بر ميداريم و نجات ميهن را يك وظيفه ملي ميدانيم بايد با تمام وجود و تمام امكانات از اتحادي كه هرلحظه ابعاد گسترده تري پيدا ميكند پشتيباني كنيم . در اين راستا اطمينان دارم كه نيروهاي انتظامي نيز خواستي جز خواست مردم آزادمنش ايران ندارند و در اين جنبش بدور از خوشنت همراه آنان خواهند بود . اين مبارزه تا تحقق كامل خواستهاي مردم ايران ادامه خواهد داشت . پاينده ايران رضا پهلوي
|
پخش مستقيم تلويزيون:
CHANNEL1(losangeles) CHANNEL 3(IRIB) |
|